وقتی ۳۰ ساله شدم مبهوت بودم مگر می شود از ۲۹ هم گذشت ولی گذشته بودم ۳۰ ساله شده بودم . وقتی که ۳۰ ساله شدم انگار پوست تنم ترک بر داشت ترکهای عمیق! و چه دردی داشت. بزرگ شدن برای من از ۳۰ سالگی شروع شد. و بزرگ شدن چه دردی داشت. و از روز تولدم گذشت و گذشت و حالا ۳۱ سالگی از راه رسیده درد می کشم و گریه می کنم درد می کشم و میان گریه ها می خندم با ساز روزگار می چرخم و میان گریه هایم بلند می خندم بلند می خندم و پوست می اندازم و چه دردی دارد این پوست انداختن!!!!!!!!!!
روزگار پوست تنم را کند ولی آن دخترک کوچک چشم سیاه مو سیاه توی دلم هنوز زندگی می کند و نبضش تند تند می زند.
+
نوشته شده در
10 Aug 2008ساعت
1 AM  توسط parvaneh
|
یک جایی حوالی قلبم تیر می کشد ! شاید خود قلبم باشد و من به روی خودم نمی آورم نمی دانم ! انگار توی همه این سالهایی که گذشته است هر کسی که از کنار دل من رد شد یادگاریش را با سوزن ته گرد فرو کرد توی قلبم و رفت !
یا آن که هنر مند تر بود با نوک تیز شاید قلمی چاقویی چه می دانم یک درد بی درمانی روی قلبم خاطره ای کند و رفت !و امروز من مانده ام با یک دل بی صاحبکه پر از سوراخ و خاطره و ..........درد است!
دلم تنگ است عجیب دلم تنگ است حس می کنم شده ام آن مجسمه فلزی موزه معاصر مردی نشسته با کلاهی بر سر که به جای قفسه سینه اش قفسیست کوچک و فلزی که توی قفس دلش پر است از کبوتر !کفتر های زندانی دل من خودشان را به در و دیوار می کوبند و دیگر نا ندارند!!!!نمی دانم!
حال خوشی ندارم !چرایش را نمی دانم ! دیگر قفس دلم جایی ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در
2 Aug 2008ساعت
2 PM  توسط parvaneh
|
خدايا مىدانى كه تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است و از لحظهاى كه به دنيا آمدهام نام تو را در گوشم خواندهاند و ياد تو را بر قلبم گره زدهاند. هرگاه دلم رفت تا محبت كسى را به دل بگيرد، تو او را خراب كردى. خدايا به هر كه و به هر چه دل بستم تو دلم را شكستى. عشق هر كسى را به دل گرفتم تو قرار از من گرفتى. هر كجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم در سايه اميدى و به خاطر آرزويى براى دلم امنيتى به وجود آورم، تو يكباره همه را برهم زدى و در توفانهاى وحشتزاى حوادث رهايم كردى تا هيچ آرزويى در دل نپرورم و هيچ خير اميدى نداشته باشم و هيچ وقت آرامشى و امنيتى در دل خود احساس نكنم...
تو اين چنين كردى تا به غير از تو محبوبى نگيرم و بهجز تو آرزويى نداشته باشم و جز تو به چيزى يا به كسى اميد نبندم و جز در سايه توكل به تو آرامش و امنيت احساس نكنم و خدايا تو را بر همه اين نعمتها شكر مىكنم.
+
نوشته شده در
24 Jul 2008ساعت
2 AM  توسط parvaneh
|
هرگز از مرگ نهراسيده ام... هراس من بارى از مردن در سرزمينى است كه مزد گوركن از آزادى آدمى بيشتر باشد»
احمد شاملو
+
نوشته شده در
24 Jul 2008ساعت
2 AM  توسط parvaneh
|
توی آیینه به خودم نگاه کردم و به عکس شناسنامه ام به آن صورت گرد معصوم و خوش باور ! به موهای سفیدم توی آیینه نگاه کردم و خندیدم نگاه که کردم دیدم خنده ام درست مثل عکس توی شناسنامه ام است . روزهایی که گذشت رنگ مو هایم را دزدید ولی نتوانست رنگ خندیدنم را از من بدزدد.مرا بی شناسنا مه هم می توانید بشناسید. از صدای خنده ام
+
نوشته شده در
24 Jul 2008ساعت
1 AM  توسط parvaneh
|